الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
154
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
--> از ميان بنى نضير كسى مسلمان نشد ، مگر دو نفر به نامهاى : ابو سعد بن وهب و يامين بن عمير كه اموالشان نيز تحت اختيارشان باقى ماند و تمام سورهء حشر در مورد بنى نضير نازل شد . يامين بن عمير بن كعب ، پسر عموى عمرو بن حجاش بن كعب بود كه داوطلب شده بود تا به پشت بامى برود كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله زير ديوار آن نشسته بود و از بالا سنگ بزرگى را بر سر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيندازد . ابن اسحاق از آل يامين روايت مىكند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعد از اسلام آوردن وى به او گفت : با پسر عمويت كه مىخواست مرا به قتل برساند ، چه كردى ؟ ! و بعد از آن ابن يامين مبلغى به شخصى داد تا پسر عمويش ، عمرو بن حجاش را به قتل برساند و لذا گمان مىكنند كه وى او را به قتل رساند . ابن هشام مىنويسد : محاصرهء بنى نضير شش شبانه روز طول كشيد و اين در ماه ربيع الاول بود ( ج 3 ، ص 200 - 202 ) . همچنين واقدى مىگويد : غزوهء بنى نضير در ماه ربيع الاول ، سى و هفتمين ماه هجرى رخ داد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در روز شنبه به همراه عدهاى از مهاجرين و انصار كه از جملهء آنها : على عليه السّلام طلحة ، زبير ، ابو بكر ، عمر ، سعد بن معاذ ، سعد بن عبادة و اسيد بن حضير بودند ، حركت كرد و نماز را در مسجد قبا به جاى آورد ( ج 1 ، ص 304 ) . سپس به سوى بنى نضير رفت تا از آنها براى پرداخت ديهء دو مردى از بنى عامر كه عمرو بن اميّه از روى جهل آنها را كشته بود ، كمك بگيرد . با آنها در محل اجتماعشان ملاقات كرد و رسول اللّه و اصحابش نشستند . آنگاه پس از صحبتهايى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از آنها درخواست كرد كه او را در پرداخت ديهء دو مرد از بنى كلاب كه عمرو بن اميّة از روى جهل آنها را كشته است ، يارى دهند . آنها گفتند : هر گونه كه بخواهى تو را كمك مىكنيم اى ابو القاسم ، حال بنشين تا غذايى آماده كنيم . سپس با هم خلوت كرده و به نجوا پرداختند و حيىّ بن اخطب گفت : اى جماعت يهود ، همانا محمد به همراه عدهاى كه به ده نفر هم نمىرسند به ميان شما آمده است ؛ پس سنگى را از بام اين ديوارى كه زير آن نشسته است بر روى او بيندازيد و او را بكشيد . اگر چنين نكنيد بايد بدانيد كه ديگر او را چنين تنها نخواهيد يافت و اگر او كشته شود ، اصحابش متفرق شده ، قريشيان به مكه بازمىگردند و همپيمانان شما ، أوس و خزرج نيز در مدينه باقى مىمانند . پس هر كارى كه مىخواهيد همين الان بدون فوت وقت انجام دهيد . عمرو بن حجاش گفت ، همين حالا بالاى بام مىروم و سنگ بزرگى را بر روى او مىاندازم ؛ اما سلّام بن مشكم گفت : اى جماعت ، همين يك مرتبه حرف مرا بشنويد و تا قيامت با من مخالفت كنيد . به خدا قسم كه اگر به اين كار اقدام كنيد ، او حتما با خبر مىشود كه ما عليه او توطئه كردهايم و اين به معناى پيمانشكنى مىباشد . پس اين كار را نكنيد و به خدا قسم كه اگر اين كار را بكنيد ، تا هنگامه قيامت فردى از ميان اين دين قيام خواهد كرد كه دين اسلام را گسترش خواهد داد و يهود را مستأصل و نابود مىكند ! هنگامى كه عمرو جحاش سنگ بزرگ را به بالاى پشت بام برد و آمادهء اجراى توطئه گرديد ، از آسمان به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خبر رسيد كه يهوديان چه قصدى دارند ! لذا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به سرعت از جاى خود برخاست ، گويى كه مىخواهد به قضاى حاجت برود و روانهء مدينه شد . اصحاب آن حضرت به گمان اين كه وى براى قضاى حاجت رفته است ، همان جا نشسته بودند و با هم صحبت مىكردند و پس از آن كه از بازگشت وى مأيوس شدند ، بلند شدند و به طرف مدينه حركت كردند . حيىّ گفت : چرا ابو القاسم عجله كرد ، مىخواستيم كه درخواست او را برآورده كنيم و او را اطعام كنيم . سپس اصحاب آن حضرت به دنبال وى رفتند و در خارج از مدينه مردى را ديدند و از وى سؤال كردند : آيا رسول اللّه را نديدى ؟ گفت : او را دخل مدينه ديدم .